1 05 2009

 

 

 

به دلیل بروز مشکلات لاینحل در

wordpressشدن و به روز رسانی مطالب در sign in

آدرس این وبلاگ به

www.salimizadeh.blogfa.com

انتقال یافت

 

 

 

 

 





الکل صنعتی

24 04 2009

 
 

 

 

شب

شکمِ گنده‌اش را

روی پیشخوانِ پنجره‌ام می‌اندازد تالاپ

چشمهای پارانوئیدم را انگار

مردمی نیست

 

از دیو سفید پای در بند

تا کارگاه نساجی منتهیالیه سمت راست کوچهمان

یک ناجی با اسب سفید

زآهن به میان یکی کمربند

دارد میتازد

لیکن به گزارش شاهدان عینی

وقتی به ما می‌رسد

تنها جنازه‌ای است که فهرست برنامه‌های امشب کانال سه را اعلام می‌کند

و کوکش که تمام می‌شود

بی‌حال روی پیشخوانِ حنجرهام میافتد تالاپ

 

پنهان کن

خودت را از پشم‌ها پنهان کن

 

گوریلی ایستاده پشت تریبون

گوریلی نشسته پشت میز

گوریلی اخبار می‌گوید

گوریلی کنفرانس انتخاباتی دارد

گوریلی برنامههای آتی دارد

گوریلی بحث کارشناسی می‌کند

گوریلی مشاوره خانواده می‌دهد

گوریلی آشپزی میکند

گوریلی می‌گوریلد

گوریلی نمی‌گوریلد

 

گور پدر همهتان ! ا

 

با لبخندی رو به دوربین

نشان بده که داری با خشنودی کار می‌کنی. ا

بیل بزن

هن هن

بانگ رحیل بزن

قل قل

بگو خدا یکی‌ست و دولت یکی

بگو تن یکیست و وطن یکی

بگو امّت یکی‌ست و ملّت یکی

بگو پدر یکی‌ست و مادر یکی

بگو معلول هزار است و علّت یکی

بگو آن کلمه را

قل قل

قل

به دوربین نگاه کن و از آرزوهایت قل قل

از آرزوهایم هن هن. ا

 

چای کیسهای در لیوان آبِ جوش

در راه اعتلای میهنات بکوش

و وقتی که سوختی،

با لبخندی رو به دوربینِ شماره دو

بگو که ادب از که آموختی؟! ا

 

از بیخانمان

تا مجلس که خانهی ملّت است

نکتهای که در این روزِ عزیز به ذهنم میرسد به ضمناً نمیرسد

خدمات پس از فروش میتوانند قافیهی یک شعر باشند

و سطرهایی به مثابه یک دستگاه دی وی دی

حالا دیدی

دیدی جملههایی داری

که میتوانی توی حسابت نگه داری؟

و تشبیهاتی که به قطع یقین

جاسوس استکبار جهانیاند. ا

 

بانکها به تو وام نمیدهند

اما در عوض لب جوی و گذر ایام میدهند

ساقی یک معشوق ازلیست

چاقی یک معضل امروزی

جوانی نیروی حیات است

شکست مقدمهی پیروزی

عابربانکها به تو وحی می‌شوند

و اسکناس‌هایی که هر کدام

صفحاتِ یک کتاب آسمانی‌اند. ا

 

آه ای ساقی

ای یگانهترین ساقی

آن الکل مگر چقدر صنعتی بود؟! ا

 

مجری اخبار سراسری

امروز اعلام کرد که خدا مرده است

موبایل من آنتن نمی‌داد

در کوچه شهید می‌بردند

مامان هنوز منتظر باباست

بعد از بیست سال

بعد از نیست سال

 

گور پدر همه‌تان ! ا

 

 

* * *

 

سرم گیجِ خیلی چیزها را میرفت و میآمد

کنترل را برداشتم پاتیل

و کانالِ دیگری زدم. ا

لیکن متاسفم که روی پیراهن مجری اخبار

ـ با عرض معذرت از حضار محترم ـ

تگری زدم

 

 

دولت را سرنگون کنید

دولت را سرنگون کنید

 

 





تاملی بر دیالکتیک ارباب و بنده

3 04 2009

 

 

اگر انسان خودآگاهی است، پس می‌توان در آنچه امروز به عنوان حقوق انسانی برای ما به رسمیت شناخته می‌شود تردید کرد. حقیقتِ شناختِ حقوق انسانی، به رسمیت شناختن انسان به عنوان یک خودآگاهی است. انسان آنگاه خودآگاهی است که خود را به عنوان انسان بشناسد نه به عنوان چیز یا حیوان. خودآگاهی آنگاه خود را به عنوان خودآگاهی می‌شناسد که توسط دیگری به رسمیت شناخته شود. اما بنده از سوی ارباب نه به عنوان یک خودآگاهی، بل به عنوان یک چیز (یا به قول مارکس به عنوان یک کالا) شناخته می‌شود. او آنگاه بر خود به عنوان انسان آگاه می‌گردد که توسط دیگری اینگونه شناخته شود. به همین دلیل است که کوژو به درستی اشاره می‌کند که میل انسان همواره میل دیگری است. بنابراین تاریخ انسان تاریخ همین مواجهه‌ی من با جزمن بوده است. اگر قائل به این رابطه دیالکتیکی میان ارباب و بنده باشیم، و بخواهیم در این میان سنتزی را جستجو کنیم، بی‌شک سنتز ما از میان رفتن این ستیزه و تضاد خواهد بود. یعنی اگر تاریخ را همین تضاد ساخته است، آنگاه این تاریخ حد نهایی خود را در سنتزی می‌جوید. سنتزی که خود حاصل یک ستیز است.

نبرد خود و جز خود در اینجا لاجرم نبردی سیاسی است. چراکه خود برای اینکه توسط جز خود به رسمیت شناخته شود، و بدین‌طریق از خود آگاه گردد، نه نیاز به قتل‌عام و محو کامل جز خود، بلکه نیاز به خلع ید سیاسی از او دارد. این ـ به قول هگل ـ رفع دیالکتیکی دیگری است که پاره‌ای از وجود دیگری را ـ یعنی آگاهی او را ـ حفظ می‌کند، منتها استقلالش را از او می‌گیرد.

آنچه بنده را بنده می‌کند، و ارباب را ارباب می‌کند، در درجه اول نداشتن یا داشتنِ همین «استقلال» است. یعنی به زبان ساده یکی دارای هستی برای خویش است و آن یکی دارای هستی برای دیگری. یکی خودآگاهی است و دیگری آگاهی‌ای که به شکل چیز یا شیء برای دیگری وجود دارد. اولین چیزی که بنده استقلال آن را از دست می‌دهد «بدن» اوست. مثلا اگر زن است بدن او اینطور برنامه‌ریزی شده که بتواند حامله شود و بچه تولید کند. حتی یک مازوخیست را هم می‌توان در روان بنده تشخیص داد. او عاشق ارباب خود است. ناراحت است که بحران مالی پیش آمده و تظاهرات می‌گذارد و از رئیس جمهور می‌خواهد که به ارباب وام دهد تا ارباب دوباره بتواند سرمایه را به گردش بیاندازد و او (یعنی بنده) را از نو استخدام کند. «سرمایه» عطسه می‌کند و بنده می‌رود دکتر. بنده از آنرو که بنده است سیمای انسان ایدئال خویش را در ارباب می‌بیند. بنده قربانی‌ای است که شکنجه‌گر خود را با عشق انتخاب کرده است و هیچ چیز بدن خویش را از او دریغ نمی‌دارد. او یک مازوخیست است و صرف‌نظر از اینکه این میل مازوخیستی مخرب است یا سازنده، باید آن را یکی از خصیصه‌های میل انسان در مرحله بندگی دانست. بنده در این مرحله از اینکه تحت مالکیت ارباب باشد، و از سلب استقلال خویش لذت می‌برد. این ارباب نیست که در یک مرحله‌ی تاریخی شروع به شکنجه‌ی دیگری(بنده) می‌کند، این بنده است که به این دلیل که نخواسته یا نتوانسته از بند هستی غریزی و طبیعی خود فراتر رود خود را نیازمند «تربیت» می‌یابد، این بنده است که ارباب خود را، و شکنجه‌گر خود را انتخاب می‌کند، تا برنامه‌ی خویش را (مسلماً بطور ناآگاهانه) پیاده کند و بتواند با تربیت شدن و با کار هستی انسانی خود را در سیری دیالکتیکی بازیابد.  

این استقلالِ یکی و وابستگی دیگری را بهتر است در جایگاه فلسفی خویش کمی توضیح دهیم. میل انسان در حالت وحدت بسیط یعنی در حالت من منزوی مستقیماً بسوی طبیعت بمثابه دیگری است. خودآگاهی می‌بایست خاصیت مستقل و قائم بذاتِ این دیگری را از میان برمی‌داشت. هگل آن احساس که باعث خواست از میان برداشتن عین و جزخود است را میل می‌نامد. اما با مواجهه‌ی انسان با جزخودی انسانی، از طریق از میان رفتن استقلال یکی به نفع دیگری، میل به از میان برداشتن بیواسطه‌ی عین طبیعی به طریقی باواسطه(کار بنده) صورت می‌گیرد. در اینجا ارباب در جایگاه مصرف است و بنده در جایگاه تولید. ارباب در جایگاه خودآگاهی (یعنی توانایی بر آوردن میل و از میان برداشتن عین از طریق مصرف) است و بنده در جایگاه آگاهی. بنده از آنرو که بنده است با چیز و ماده سر و کار دارد اما نمی‌تواند آنها را نابود کند (مصرف کند)، او صرفاً بر روی مادّه کار می‌کند و آن را دگرگون می‌سازد. در عوض این ارباب است که آن ماده را مصرف می‌کند. بنابراین آن لذتی که خودآگاهی میخواست با از میان برداشتن عین ببرد در اینجا در قالب ارباب متحقق شد و او در برابر عین طبیعی احساس آزادی می‌کند.

گفتیم بنده هرچقدر هم که کار کند بازهم به ارباب وابسته است و استقلالی ندارد، چنانکه مارکس در تقابلی که در دست‌نوشته‌های 1844میان کارگر و سرمایه‌دار ایجاد می‌کند می‌نویسد «سرمایه‌دار بدون کارگر بیشتر می‌تواند زندگی کند تا کارگر بدون سرمایه‌دار». نیاز به حفظ حیات و ترس از مرگ [از گرسنگی] بنده را هرچه بیشتر به ارباب متکی می‌کند. چنانچه «کارگر» هرچه بیشتر کار می‌کند تهی‌دست‌تر می‌شود و در عین‌حال وابسته‌تر هم می‌شود. نه به این دلیل که ثروت و دارایی تولید نمی‌کند، بل به این دلیل که او خود جزئی از دارایی ارباب محسوب می‌شود. از همین‌جا به سادگی می‌توان فهمید که نخستین پله‌ی رهایی بنده تحقق دوباره‌ی استقلال او و کنده شدن او از نیاز به ارباب است، تا از هستی‌ای برای دیگری به هستی‌ای برای خود بدل گردد. یا از زندگی چیزگونه و حیوانی به زندگی انسانی. اما برای این منظور بنده نخست باید از زندگی حیوانی خود دست بشوید، یا بعبارتی از آن فراتر رود. اگر میل حیوان در برآوردن نیازهای طبیعی در جهت صیانت از نفس خویش است، میل انسان آنگاه انسانی می‌شود که «میلی دیگر» باشد. انسان برای رسیدن به زندگی حقیقی خویش نخست باید از زندگی خویش دست بشوید. و همین او را موجود انسانی می‌کند. نخستین چیزی که می‌تواند زندگی پوچ یک بنده را به زندگی‌ای انسانی بدل کند، این است که با همین پوچی زندگی به جنگ زندگی برود. شاید کالیگولای کامو راست می‌گفت که «این دنیا بی‌اهمیت است و هرکه به این حقیقت برسد آزادی‌اش را بدست می‌آورد». میل دیگری همواره همان ناممکن است، و مسئله درست ممکن ساختن امر ناممکن است. و تنها بنده است که به دلیل ایدئالیست بودن‌اش (در مرحله‌ی اول مازوخیستی‌اش) می‌تواند به امر ناممکن فکر کند و آن را بخواهد. او تصمیم می‌گیرد به خاطر امر ناممکن خطر کند. او در مرحله‌ی بعدی پیشرفت دیالکتیکی خود درمی‌یابد که اگر در ابتدا به نظر می‌رسید که ارباب مستبد او را به بند کشیده و «شکنجه» می‌دهد، در این مرحله در می‌یابد که این خود اوست که ارباب را آرایش کرده، این نقش را به او محوّل کرده و حتی پرخاش‌گری و ناسزاگویی را به او یاد داده است. این بنده است که از زبان ارباب سخن می‌گوید. و در این مرحله بنده خود را سوژه‌ای تاریخی می‌یابد. همین خواست امر ناممکن نزد بنده‌ی ایدئالیست، در مرحله‌ی بعدی خود به خواستی انقلابی بدل می‌شود. اوست که می‌داند کار خطیر آزادی را «خطر کردن» به انجام می‌رساند. آنکس که به جنگ زندگی خویش نرفته است همواره بنده خواهد بود. بنده از آن‌رو بر ارباب ارجحیت دارد که اراده به رهایی خویش دارد و ارباب اراده به ماندن در هستی برآورده‌شده‌ی خویش در جهان مصرف.

بیائیم گام به گام با هگل پیش برویم تا این «به رسمیت شناخته شدن از سوی دیگری» را از دیدگاه ارباب بنگریم. حالا ارباب می‌داند که ارباب است، بنده نیز ارباب بودن او را به رسمیت می‌شناسد. منتها مسئله اینجاست که این به رسمیت شناخته‌شدن برای ارباب ارزشی ندارد چراکه بنده برای او چیزی جز شی نیست. یعنی ارباب از طرف کسی به رسمیت‌شناخته شده است که خود او را ارباب به رسمیت نمی‌شناسد! چنانکه هگل می‌نویسد «ارج او در واقع از جانب یک چیز شناخته شده است. به این دلیل آرزوی او در واقع بر یک چیز تعلق گرفته است و نه ـ آنچنانکه در آغاز کار به نظر می‌آمد ـ بر یک میل انسانی. زندگی ارباب وابسته به کار این چیز(بنده) است و از اینرو ارباب نهایتاً نتوانست به استقلال خویش دست یابد. همانطور که حیات ظاهراً مستقل ارباب در تنبلی و مفت‌خوری به ضدّ خود بدل می‌شود، بنده با کار و کوشش خود به سوژه‌ای تاریخی تبدیل می‌شود که جهان را می‌سازد و دگرگون می‌کند. بنده از آنرو که در خدمت ارباب است، حقیقت آزادی انسانی خود را بطور مبهم در چهره‌ی ارباب می‌بیند. او چون دیگری را به رسمیت شناخته است، آزادی خود را در دیگری می‌بیند. در حالی‌که ارباب چنین نیست. ارباب از آن رو که آزادی خود را در آزادی دیگری نمی‌بیند، خود نیز انسانی آزاد نیست. ارباب نمی‌تواند از موقعیت خود فراتر رود، اما بنده به پوچی شرایط موجود زندگی‌اش پی برده است. او آماده‌ی دگرگونی است. او یک «شدنِ تاریخی» در خود دارد. او از یک‌سو نفی شرایط موجود را در خود دارد و از سوی دیگر آرمان استقلال‌یابی‌اش را. بنده «آینده» است و ارباب «حال». بنده «می‌آید» و ارباب چاره‌ای ندارد که یا در مرداب زندگی بی‌تحرّک خود «بماند» و یا «برود». بنده به عنوان آگاهی برای خودآگاه شدن نیاز به نفی خود به عنوان بنده دارد. بنده وقتی آزاد است که دیگر بنده نباشد. بنده با آزادی خود ارباب را به بند نمی‌کشد، بلکه خودش را آزاد می‌کند. اگر به این قائل باشیم که ارباب خود زندانیِ روابط ارباب/بنده است، با آزادی بنده ارباب نیز به آزادی انسانی خود دست می‌یابد.

 

در انتها، به جای اینکه با این یادداشت خواسته باشم بگویم عده‌ای با زور خون یک عده دیگر را توی شیشه کرده‌اند(که البته درست است)، می‌خواهم این درس را بگیرم که تاریخ آزادی انسان از بندگی می‌گذرد. روح انسان به خودی خود آزاد است اما نیاز دارد که این آزادی در عین نفی شود تا دوباره بسوی خویش بازگردد. بنده به این دلیل که می‌خواهد زنده بماند (یعنی ترس از مرگ دارد و هنوز در حیطه نیازهای طبیعی و حیوانی محدود است) برای یک ارباب کار می‌کند، اما همین کار رفته رفته تاریخ پیشرفت انسان را می‌سازد. کار است که انسان را تربیت می‌کند و به بنده می‌آموزد که چگونه از هستی حیوانی خویش فراتر رود. بنابراین انسانی که از طریق کار کمال می‌یابد و آزادی خویش را متحقق می‌کند بنده است و نه ارباب. اما بنده تا وقتی بنده است که اربابی داشته باشد، پس در این میان چنین نقشی به ارباب داده می‌شود. با پیدایش دیالکتیکی ارباب و بنده، من معتقدم این بنده بود که ارباب خویش را انتخاب کرد، چون خود قادر نبود بدون این عنصر تربیتی موتور تاریخ را با کار خویش به حرکت در آورد. همین باعث می‌شود بگوئیم سوژه‌ی تاریخی ما قطعاً ارباب نخواهد بود. در یک چرخش دیالکتیکی، این بنده است که ارباب را تربیت می‌کند.

 





آزمایش ادرار

12 03 2009

 

> شعر را با صدای شاعر از اینجا بشنوید.

 

 

 

آزاد   

چون آزمايش ادرار

نشسته‌ام روى ابرها

در انتظار آخر كار

 

از روي ماه

من پريدم

با كفش اسپورتِ بنفش‌ام

با بالِ گردن‌گونه‌ام    يعنی كه شال‌ام

تابوتِ پاى مرده‌ام     يعنی كه كفش‌ام

 

آزاد   

چون آزمايش ادرار

نشسته است روى ابرها

در انتظار آخر كار

 

آنها بودند

نه به فكر من

نه به فكر تو

نه به فكر آنها

آنها نبودند

 

دستانم را در طاقچه مى‌كارم

گند خواهند زد     مى‌دانم مى‌دانم

و پستان‌ام را مى‌دهم به شيشه‌ى ترشى

تا با خيار و كلم هم‌كلام شود

قلبم را مى‌دهم به قوطىِ كمپوت

كه تاريخ توليدش را   آمبولانس آمده بود ببرد

شكمم را مى‌دهم به آرامگاه سعدى

و معده ام را پياده مى‌كنم در ايستگاه بعدى

و كـيرم را

كـيرم را

در باغچه مى‌كارم

راست خواهد شد     مى‌دانم نمى‌دانم چه‌مى‌دانم

 

دارم تمام مى‌شوم

مثل سرنگى كه نابرده رنج ميسّر نمى‌شود

مثل فرشته‌ى شانه‌ى راست‌ام

كه فرشته‌ى شانه‌ى چپ را

از پُشت مى‌كند !

دشمنان‌ام هنوز اشتباهى‌اند

آنها ذخيره‌هاى تيم چلسى    و      سازمان تامين اجتماعى‌اند

آنها مرا شاه مى‌كنند

به من كاخ مى‌دهند

اما ملخ‌ها ، ملخ‌هاى لعنتى

آنها به من بيلاخ مى‌دهند . . .

 

ديروز خداوند متعال

از روی تاريخِ انقضای خامه‌ی صبحانه‌ام

به من سلام كرد

من را بغل گرفت و دوباره “خورشيد” صِدام كرد

 

من در بغل، شتر در جمل شدم

كمر نداشتم

همه سمع و بصر شدم

ابر شدم

باد شدم

از ملخ آزاد شدم

 

خداوندا ! ديگر ملخ‌ها را        دار نمى‌زنم

ديگر از اين به بعد    ضربات ايستگاهىِ كات‌دار می‌زنم

نانِ خود را با همسايه

تقسيم مى‌كنم

آب مى‌دهم دستِ مادربزرگ

و والدينِ گرامى‌ام را

تكريم مى‌كنم . . .

اما اين ملخ‌ها

ملخ‌هاى لعنتى

نشسته‌اند توى سرم

با چشم‌هاى هزار صندلى.

 

خداوندا !

بار الها !

اى كاش نبودم من     كارمندِ دون پايه

كاش مى‌داشتم        اندكى خـايه

با پشم‌هاى بسيار

با خشم‌هاى بسيار . . .

 

 

 

اسفند 86

 





از زندان

2 03 2009

 

برای رفقای در بندم، امیرحسین محمدی فر، محمد پورعبدالله، ساناز اللهیاری، مریم شیخ، نسیم روشنایی و . . .

 

 

“در زندان هیچکس نمی‌فهمد که من مخفیانه همراه تو هستم. مخصوصاً وقتی محکوم شدی فراموش نکن که مرا در خود داری. آنهم بطرز بسیار گرانبهایی. ما زیبا و آزاد و شادمان خواهیم بود. سولانژ، حتی یک دقیقه را هم نباید تلف کنیم. . .” (کلفت‌ها / ژان ژنه)

 

زندانبان همه چیز دارد. قدرت، ثروت، لذت. او دیگر چیزی برای بدست آوردن ندارد. و تو سولانژ، دیگر چیزی برای از دست دادن نداری. موقعیت پوچ بازجو موقعیت باز جستنِ چیزی است که نفی خود اوست. زندانبان خودش زندانی‌ست. چراکه حتی یک انسان حقیقتاً آزاد نیست تا وقتی که حتی یک انسان در بند باشد.

 

اما تو در زندانی، چون راز نفی زندان‌بان را دانسته‌ای. این راز را به او بگو.

به او بگو که ما از تاریخ نه یک ساعت، که یک بمب ساعتی ساخته‌ایم. ساعتی نه برای شمارش زمان، بل یک آگاهی تاریخی که رفته رفته به یک انفجار منجر می‌شود. ما نه آجرهایی بر دیوار تاریخ، که خود سازنده‌ی بنای این تاریخ‌ایم. آگاهی از انفجار جاده‌ی تاریخ، ویژگی ما پرولتاریا در لحظه‌ی عمل است.

 

زندان‌بان تا زمانی که زنده است همواره بنده‌ی زندانی خواهد بود که خود ساخته است، تنها اسیر است که می‌تواند از زندان رها گردد و نه زندان‌بان. بنده نمی‌تواند خود را از زندان این جهان وارونه برهاند، مگر آنکه این جهان تماماً به اربابی (که نفی می‌شود) تعلق داشته باشد. تنها میل و آرزوی یک بنده‌ی اسیر است که باید آزاد شود، میل ارباب که از همان اولش آزاد بوده. اما ارباب نمی‌تواند از مرتبه‌ی خویش فراتر رود. او آرزویی است که بطور بی‌واسطه برآورده شده. بنده است که با «کار» جهان را شکل می‌دهد و می‌پرورد، و از موقعیت بندگی خویش فراتر می‌رود. انسان موجودی است که برای رسیدن به آزادی، باید از بندگی بگذرد. تاریخ را کار انسان می‌سازد. و کار رهایی‌بخش، در وهله نخست، کار بنده است. بنده‌ای که با کار خویش در جهان دست می‌برد، تنها اوست که جهان را دگرگون خواهد کرد. اگر آزادی حیوان در بر آوردن نیازهای طبیعی و صیانت از جان خویش است، آزادی انسان وقتی محقق می‌شود که دست از جان برکشد. انسان خطر می‌کند تا کاری خطیر کند.

وقت آن است که بندگان تاریخ آزادی خود را بنویسند. سولانژ، حتی یک دقیقه را هم نباید تلف کنیم. . .